آخرین سنگر
هنوز جرئت اعتراف کردنو ندارم. مثلا نمیتونم فریاد بزنم و بگم که این تویی که تموم وجودمو تسخیر کردی و داری تو این منجلاب پر از کثافت و پستی غرقم میکنی. مثلا نمیتونم هویت سراسر خباثتتو به بقیه نشون بدم. اصلا از کجا معلوم این کار، قویتر و جریترت نکنه؟! ولی خب پیش خودم که میتونم اعتراف کنم؟ میتونم بگم چطور داری روز به روز خودمو پیش خودم کوچیک و کوچیکتر میکنی؟ میتونم بگم چطور هر روز ضعیف و ناتوان بودنمو به بدترین شکل ممکن بهم یادآوری میکنی؟ میتونم بگم چطور هر روز پست و بیارزش بودنمو به هزار روش ممکن بهم ثابت میکنی و بعدش تف میکنی رو صورتم؟
میدونی تا همین دیروز داشتم تو ذهن خودم واسهت رجز میخوندم و وعدهی نابود شدنتو به خودم میدادم. تو ولی باز شکستم دادی! باز تحقیرم کردی! ترسیدم ازت! چرا راهی نمیبینم واسه کُشتنت؟ چرا انقدر قوی و بی عیب و نقصی؟ آخه مگه میشه هیچ نقطه ضعفی نداشته باشی؟
عجیب فرو رفتم تو این کثافت! جرئت تکون خوردنم ندارم. به آینده که فکر میکنم ترس و لرز میوفته به جونم و وحشت میکنم! تو سراسر وجودم ریشه زدی. یه ریشهی عمیق. اگه این ریشه عمیقتر شه چی؟ مطمئنم دیگه تاب نمیارم اون موقع. مطمئنِ مطمئنم!
حالا اعتراف میکنم که تو علی رغم تمام انکار کردنام وجود داری. تو این جنونو بهم تحمیل کردی. تو دلیل تمام این حیرون بودنمی. تو دلیل تمام این سرگردونی و پریشون بودنمی. تو دلیل تمام این حماقتای ناتماممی! و البته مهمتر از همه باید اعتراف کنم که این خودِ من بودم که ساختمت و بهت پر و بال دادم. این هیولای بیشاخ و دمی که الان روبروم وایساده دست پروردهی خودمه. من و تو خوب همو میشناسیم پس. تو ولی بیشتر. مسخرهست.
مقابل تو تنهام. خب اصلا باید تنها باشم. تو که فعلا با بقیه کاری نداری! تمام مشکلت فقط با منه. پس تنها و تنها منم که میتونم جلوتو بگیرم. نباید از کسی کمک بخوام! ابدا نباید این اشتباه احمقانه رو مرتکب بشم.
ازت متنفرم! ازت متنفرم! ازت متنفرم!
درسته که تو رو خودِ من خلق کردم ولی خب "بوی کندر" رو هم من خلق کردم. یادته گفتم دلیل خلق بوی کند واسهم مبهمه؟ حالا ولی فکر میکنم دیگه مبهم نیست. بوی کندرو ساختم که باهاش مقابل تو قد علم کنم و باهات بجنگم! همون قسمت از وجودم که تو رو ساخت، بوی کندرو هم ساخت. حالا این جا سنگر منه. آخرین سنگر!
- شنبه, ۲۱ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۴۸ ب.ظ