بــوی کُنـْـدُر

مگر غیر این است که هر نوشته‌ای،بویی دارد؟

for the miracle to come

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۵۹ ب.ظ

+ خیلی بهش فکر نمی‌کنم. یعنی سعی می‌کنم که خیلی بهش فکر نکنم. هر بار که نزدیکش میشم چیزی نمی‌بینم جز یه حجم بزرگی از کثافت انباشته شده روی هم. صدایی نمی‌شنوم جز زمزمه‌هایی نامفهوم از آدمی که داره با خودش تند تند حرف می‌زنه. بویی حس نمی‌کنم جز بو گند ترسی که لحظه به لحظه تندتر و شدیدتر میشه. هر جای این زندگی چرت و پرتمو که می‌بینم فقط می‌خوام اوق بزنم و رد شم. هی اوق بزنم و هی رد شم و یه روزم انقدر جرئت پیدا کنم که بتونم از کلش رد شم. 

++ اصلا چرا من هر روز میام و این وبلاگ کوفتیو چک می‌کنم؟ چرا هنوز نگهش داشتم؟ چه حرفی دارم واسه گفتن؟ چه حرفی می‌تونم داشته باشم برا گفتن؟ چرا عادت کردم به دست و پا زدنای بیهوده؟

+++ منتظرم. منتظر یه معجزه! یه اتفاق. اگه می‌خوای بگی هیچ معجزه‌ای وجود نداره و قرار نیست هیچ اتفاقی بیوفته، خفه شو!

++++ حس می‌کنم یه روزی این واکنشای هیجانیم به هر موضوعی، کار دستم میده. مطمئنم یه روزی تو لحظات اوج عصبانیتم که خودمم بعدش از کارایی که توش انجام میدم وحشت می‌کنم، می‌زنم و همه چیو نابود می‌کنم. هر موضوع چرت و پرتی ممکنه ببردم سمت همون لحظه‌های رم کردن و غیرقابل کنترل شدنم. احمقانه‌ست و خنده دار ولی امروز داشتم می‌رفتم که با تمام توان سرمو بزنم به گوشه‌ی اُپن آشپزخونه. تو چند ثانیه‌ی آخر بدون این که خودم بفهمم چه اتفاقی داره میوفته، دستام اومدن بالا و با دوتا ضربه‌ی محکم کف سرم جلومو گرفتن و هلم دادن عقب. از شدت ضربه، عینکم داشت میوفتاد. چند ثانیه‌ای حتا کف پاهام سِر شده بودن و سرم داشت گیج می‌رفت. نه اون کسی که داشت میرفت سمت اپن من بودم و نه اون کسی که جلوشو گرفت. چند ثانیه‌ای تو شوک بودم و بعدش یه لیوان آب خوردم و مثل یه بچه‌گربه‌ی ترسیده، پریدم تو اتاقم و اول افتادم رو تختم و بعدش رفتم پشت میزم نشستم و شروع کردم به زبان خوندن که یادم بره چه اتفاقی افتاده. آخرشم یه روزی سر یه موضوع چرت و پرت و بی‌اهمیتی چنان گندی بالا میارم که هیچ جوره نشه جمعش کرد. می‌ترسم از اون روز و اون لحظه. 

waiting for the miracle

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۵۹ ب.ظ
  • محسن