بــوی کُنـْـدُر

مگر غیر این است که هر نوشته‌ای،بویی دارد؟

باید با خودت رو راست باشی محسن! تک تک این کابوسای چرندی که هر چند وقت یه بار بهت حمله می‌کنن و کثافت میزنن به کل روزت، حاصل تک تک فکرا و خیالپردازایای طول روزته! وقتی ذهنتو رو به هر کثافتی باز می‌ذاری و اجازه میدی بهشون که تا هر وقت دلشون خواست بمونن، انتظاری چیزی جز این اوضاع حال بهم زنو داری؟ عجیب و غریبن این خوابات اصلا! طبیعتا وقتی یکی یه کابوسی می‌بینه، مگه نباید به محض بیدار شدن، دیگه خوابش نبره؟ مال تو چرا برعکسه؟! انگار هم‌زمان هم این کابوسا رو دوست داری و هم ازشون متنفری! اعتراف بهش سخته. خیلی سخته. مثل این که خودت بخوای ناخونای خودتو بکشی! یا با یه چاقو انگشت خودتو ببری! ولی مثل این که کثافتایی که به مرور زمان گذاشتی بیان تو ذهن و فکرت، ریشه زدن و رشد کردن و دیگه کندنشون به همین راحتیا نیست. ترسناک‌تر از همه‌ی اینا می‌دونی چیه؟ این که یه وقتایی شک می‌کنی نکنه من واقعا دلبستگی پیدا کردم به این فکرای پلید؟ نکنه نفسم به نفسشون بند شده و بدون اونا نمی‌تونم زنده بمونم؟ خودت خوب می‌دونی که نشونه‌هایی هستن که این شک و تردیدتو به یقین نزدیک و نزیک‌تر می‌کنن.

بین! من نمی‌خوام اغراق کنم! نمی‌خوام بی‌خودی جو بدم! ولی بدجوری ترسیدم از خواب دیشبت! خودتم ترسیدی! کتمان نکن احمق! من که خوب می‌شناسمت! از چشمات می‌تونم بخونم که چقدر ترسیدی و حتا از چی ترسیدی! مثل این که هنوز باور نکردی من تو رو بهتر از خودت می‌شناسم! وقت خودتو با بحث کردن با من تلف نکن پس! 

ولی محسن تو نباید از خودت بترسی. نباید! تو نیاز به کمک هیچ احدی نداری. این بهونه‌های آدمای ضعیفه. وقتی از یکی دیگه کمک بخوای یعنی شکست خوردی. اگه با کمک یه آدم دیگه ببری، یه بخشی از پیروزیت مال اونه. غیر اینه مگه؟ این میدون مبارزه مال خود خودته. اگه شکست بخوری تماما تقصیر خودته، اگرم ببری، تمام افتخارش مال خودته. جنگیدن برای افتخار، هویت گرفتن و معنا پیدا کردن با این افتخار. شاید فرمولش همینه؟

دخترِ دختر خاله‌م که چهار سالش بیشتر نیست هفته‌ی قبل یه اتفاق بسیار درد آور و البته ارزشمندو تجربه کرد!! 

اسمش هستیه. عاشق حیووناست و وقتی می‌بیندشون یه ذوق و شوق عجیبی از خودش نشون میده و دوست داره نزدیکشون شه و لمسشون کنه. مادربزرگ و پدربزرگ طرف پدریش هم روستایین و هنوزم روستا زندگی می‌کنن. اونم هر آخر هفته منتظره که برن روستا و با گاو و مرغ و خروس و اردک مادربزرگش‌اینا سرگرم بشه. اخیرا یه خرگوش سفیدی داشت که ازش نگهداری می‌کرد و روزی چند بار بهش غذا می‌داد. خیلی هم علاقه‌مند بود که خرگوششو به عالم و آدم نشون بده! خرگوشه مرد و به جاش براش یه جوجه خریدن تا خیلی هم ناراحت نباشه و جای خرگوش مرحوم، پر بشه براش! 

هستی عادت داشت که به گربه‌ی همسایه‌شون بعضی وقتا غذا بده. گربه همسایه‌شون یه گربه‌ی چاق و پشمالوئه که شرارت و رذالت رو میشه از تو چشماش خوند!  چند روز پیش وقتی که هستی تو حیاط خونه‌شون بوده و داشته با جوجه‌ش بازی می‌کرده؛ گربه‌ی شرور همسایه میاد و به جوجه حمله‌ور میشه و می‌خوردش. هستی هم از دیدن این اتفاق تلخ و غیر قابل باور وحشت کرده بوده و از ترس به خودش می‌لرزیده و گریه می‌کرده. خلاصه که این کوچک‌ترین عضو خانواده‌ی ما تو همین چهارسالگیش خیلی خوب با ویژگی‌ای به نام «گربه صفتی» آشنا میشه. امید است که در ادامه‌ی زندگیش، با توجه به این تجربه‌ی ارزشمندی که به دست اورده، گربه صفت‌ها رو از قبل بتونه تشخیص بده و بهشون هیچ غذایی نده واسه خوردن!!

از یک ساعت پیش تا همین الان، لحظات به شدت بحرانی و پر التهاب و البته مضحک و خنده داری رو پشت سر گذاشتم. شاگرد مغازه‌ی عرفان امروزو ازش مرخصی گرفته بود. قرار شد من جاش برم و چند ساعتی مثل تابستون پارسال فروشنده‌ی شهر پاستیل باشم. از 5 عصر تا 9 شب. عرفان حول و حوش 8 اومد و بعد یه ساعت کرکره رو دادیم پایین و رفتیم که شام بخوریم. واسه شام خوردن و سیگار کشیدن بعدش، با بلوتوث موبایلم به ضبط ماشین عرفان وصل شدم که موزیک بذارم. بعدش گوشیو انداختم رو صندلی عقب ماشین و لم دادم رو صندلی خودم و مشغول لمبودن اسنک‌های چرب و چیلی شدم. بعد یکم دور شهر تاب خوردیم و نزدیک 11 بود که عرفان دم خونه‌مون پیاده‌م کرد و رفت. رسیدم تو اتاقم. اول جعبه سیگارمو دراوردم و گذاشتمش تو جاساز همیشگیش. بعد فندک و کیف پول. بعد دستمو بردم واسه بیرون اوردن گوشی که دیدم نیست! در صدم ثانیه یادم اومد که رو همون صندلی عقب ماشین عرفان جاش گذاشتم. خنده‌م گرفت! چقدر تو احمقی پسر! هیچ راه ارتباطی به عرفان نداشتم. طبیعتا شماره‌شو هم حفظ نبودم. یعنی این گوشی لعنتی نباشه من دیگه هیچ راه ارتباطی‌ای به بهترین رفیقم ندارم! با گوشی خونه چند باری به موبایلم زنگ زدم تا عرفان که احتمالا هنوز تو ماشینه بشنوه و جواب بده ولی یادم اومد که مثل اکثر اوقات سایلنته. با این که چند صد بار با خود عرفان رفتم دم خونه‌شون و حتا تابستون پیرارسال دو هفته تمام خونه‌شون بودم ولی از اون جایی که جغرافیام افتضاحه، آدرس خونه‌شونو بلد نیستم. با خودم گفتم که مشکلی نیست، فردا صبح زود میرم دم مغازه‌ش و شماره‌شو از رو تابلوی سر در مغازه برمی‌دارم و بر می‌گردم خونه و بهش زنگ می‌زنم. یکم فکر کردم و باز یه اضطراب جدید افتاد به جونم. نکنه عرفان ماشینو بذاره بیرون و نبره تو پارکینگ و بعد یه دزدی بیاد گوشیو ببینه و شیشه‌ی ماشینو بشکونه و موبایلمو کش بره! احتمالش پایین بود ولی خب باز 1 درصد که ممکن بود یه همچین بدشانسی بدی بیارم! قلبم به تاپ تاپ کردن افتاد و تن و بدنم یخ زد! شروع کردم به مغزم فشار بیارم که شماره‌شو یه جوری پیدا کنم. لپ تاپمو روشن کردم و شروع کردم به سرچ کردن که چطور از رو اسم افراد شماره‌شونو پیدا کنم!! با این که می‌دونستم همچین چیزی کاملا غیرممکنه ولی باز با امیدواری زیاد داشتم سایتا رو زیر و رو می‌کردم. تو همین حین پیج اینستاگرام شهر پاسیتل یادم اومد. اون وقت که پیج دست خودم بود، شماره‌ی عرفانو زده بودم تو بیو پیج. الان ولی خبری از شماره نبود. پستای صفحه رو زیر و رو کردم و چیزی عایدم نشد. رفتم سراغ استوریا. تو یکی از استوریا، پلاستیک مخصوص شهر پاستیل که لوگوی فروشگاه روش بود رو دیدم. شماره زیر لوگو بود ولی خیلی واضح نیوفتاده بود. شماره رو برداشتم ولی از یکی دوتا از اعدادش خیلی مطمئن نبودم. از طریق تلگرام مادرم چکش کردم و فهمیدم که درسته. زنگ زدم بهش. خدا رو شکر که شماره خونه‌مونو داشت و واسه‌ش ناشناس نبود که یه وقت جواب نده. سریع گوشیو برداشت. تا صدای الوشو شنیدم مهلت ندادم حرف دیگه‌ای بزنه و با یه سرعت عجیب و غریبی بهش گفتم که موبایلمو تو ماشینت جا گذاشتم و بدو برو برش دار بیارش تو خونه‌تون. سه طبقه رو نفس نفس زنان رفت پایین و برش داشت و قرار شد فردا صبح بیارده‌ش دم خونه‌مون. خلاصه که هیچ وقت با خودم فکر نمی‌کردم تو همچین شرایط احمقانه‌ و خنده داری گیر کنم و دهنم این طوری سرویس بشه. روزهای بیشتر و تجربه‌های پر از بلاهت و حماقت بیشتر!

محسن احمقِ خیره سرِ  فراموشکار! دیدی تو خلق موقعیتای احمقانه‌ای که هی دور خودت بچرخی و گیج باشی و ندونی باید چه غلطی بکنی، خلاقیت عجیبی داری؟! این بار از پسش براومدی. دفعه‌ی بعدی چه گوهی می‌خوای بخوری گوساله؟ 

قضیه رو به مامان گفتم. سرشو تکون داد و نوچ نوچ کنان گفت:«آخرش یه روز خودتم یه جایی جا می‌ذاری بچه! تو این سن و سال انقدر فراموش‌کاری؛ پیر که شدی می‌خوای چیکار کنی؟ هر بار که میام یکم بهت امید ببندم و روت حساب باز کنم به یه طریقی میزنی و خرابش می‌کنی!» با تمام وجودم قهقهه زدم! اونم خنده‌ش گرفت. بعد چند ثانیه داشت با لبخند بهم نگاه می‌کرد و کماکان سرشو تکون می‌داد.

تو قسمت 11 فصل 6 vikings هارالد فاین‌هیر یه شاه وایکنیگ شکست خورده‌ست که بعد از تار و مار شدن سپاهش، اسیر دشمن روسیش شده و حالا با دست و پای بسته و به حقیرانه‌ترین شکل ممکن افتاده جلوی شاه روس پیروز یعنی اُلِگ. ادامه‌ی زندگی هارالد به تصمیم اُلِگ بستگی داره. اُلِگ هم که مست از پیروزی بزرگ و تاریخیشه و ذهنش پر از آرزوها و بلندپروازیای بزرگه، ازش می‌پرسه که ممکنه یه جوری به دردش بخوره تا از کشتنش منصرف شه؟ در واقع داره هارالد رو به یه معامله دعوت می‌کنه. هارالد میوفته تو یه دو راهی سخت. یا سر جونت معامله کن یا بمیر! ولی هارالد بدون هیچ تامل و مکثی می‌خنده و جواب میده:

I have no intention of being usefule to you. I won't bargin for my life.

For a viking, that would be demeaning. 

To us, death is bliss...

and I rush to bleed.

 و این «.Death is bliss» رو یه جای دیگه هم میشه پیدا کرد:

والله ابن ابی طالب، با مرگ انسی آنچنان دارد که طفلی با پستان مادرش. 

یه شباهت واضح از دو آدم کاملا متفاوت که هر کدوم به یه دنیای بعد از مرگ متفاوت اعتقاد دارن. هر دو جوری حرف میزنن که انگار ترس از مرگو زیر دست و پاشون له کردن و حتا دارن با قلدری تمام مسخره‌ش می‌کنن و بهش می‌خندن. اوج مرگ آگاهی تو کلماتشون موج میزنه. حتا دارن طلبش می‌کنن و ادعا دارن که بی تابانه منتظرشن. یه علاقه‌ی عجیب و وصف نشدنی به مرگ؟ عجیبه و غیرقابل فهم. دلیلش چیه؟ این نوع نگاه به مرگ یه انتخابه یا اجبار؟ میشه گفت صرفا از سر خستگیه و چاره‌ی دیگه‌ای نمونده واسه‌شون؟ شاید مجبورن زندگی‌ و دنیایی که هیچ معنا و مفهوم و غایتی توش نمیبینن، پس بزنن و منتظر پایانش باشن تا یه جوری قابل تحملش کنن. با خودم فکر می‌کنم شاید شجاعت دقیقا از همین نقطه آغاز میشه. واضحه که تو وقتی از بزرگ‌ترین ترس ممکن نترسی، به اوج قدرت رسیدی!

کاپیتانی که وسط دریا و تو اوج طوفان از مرگ بترسه؛ یه کاپیتان مرده به حساب میاد! واسه‌ی کاپیتان مرگ خودشو به شکل موج‌های وحشی و رعد و برق و بارون تند در میاره. حالا اگه ازش بترسه چطور شکستش بده؟ کاپیتان هم بالاخره یه روز می‌میره. یا وسط دریا یا وسط خشکی! ولی وقتی از مرگ نترسه و بتونه صاف صاف تو چشماش نگاه کنه و واسه‌ش شاخ و شونه بکشه، حتی اگه ازش شکست بخوره باز بازیو برده! 

بیخیال! انقدر الکی پیچده‌ش نکن! انقدر از این کلمه‌های بدبخت و بیچاره بیگاری نکش! باور کن مسئله خیلی ساده‌تر و احمقانه‌تر از اون چیزیه که فکرشو می‌کنی! اوضاع تغییر کرد ولی تو تغییر نکردی! همین و بس! حالا تو یه موجود بدبخت سردرگمی که حتا بعضی وقتا با خودت فکر می‌کنی نکنه که اصلا نتونم درسمو تموم کنم و انقدر بیوفتم و مشروط شم که تهش تو 10 ترم هم نتونم واحدامو پاس کنم؟ عمق فاجعه رو فهمیدی یا نه؟ تا این حد اعتماد به نفست داغون شده! تا این حد خودت پیش خودت بی‌اعتباری! کل دیشبو نخوابیدی! تمام روزات شده همین! تا چند وقت از خواب فرار می‌کنی و بعد مثل یه گرگ گرسنه حمله می‌کنی سمتش! تو برزخی! نه بیداری، نه خوابی. نه زنده‌ای، نه مرده. نه سردته، نه گرمته. بی حسی مطلق! ساده‌ست! تو نتوستی خودتو با تغییرات هماهنگ کنی. تو ترسیدی. تو شکست خوردی. بد جوریم شکست خوردی.

محسن! باور کن من و تو، توی این دنیای بزرگ و بی‌انتها، فقط و فقط هم‌دیگه رو داریم. من و تو با هم نفس می‌کشیم، با هم غذا می‌خوریم، با هم می‌خوابیم و با هم بیدار میشیم. من و تو خاطراتمون با هم یکیه. من و تو تمام علاقه‌ها و وابستگی‌هامون با هم یکیه. من و تو حتا سایه‌هامون هم با هم یکیه. تا حالا دقت کردی وقتی داریم کنار هم راه میریم فقط یه رد پا ازمون جا می‌مونه؟ از من فرار نکن محسن! نزدیک ترین آدم به تو منم روانی! چرا فکر می‌کنی من دشمنتم؟ چرا انقدر ازمن می‌ترسی احمق؟ ببین حتا اگه بخوای هم نمی‌تونی از دست من در بری! الکی وقت خودتو تلف نکن. من و تو گره خوردیم به هم! یه گره‌ی کور که حتا ننه‌جون با اون هم تخصص و تجربه‌ش تو گره باز کردن، حریفش نمیشه!

راستی شنیدم با خودت گفتی:«من یه روز کاپیتان میشم.» واقعا همچین حرفی زدی؟ دیوونه‌ای؟ عقلت کمه؟ کوری؟ نمی‌بینی؟ چرا انقدر خیره سر و بازیگوشی؟ تو همین الانم کاپیتانی احمق! یه نگاه بنداز به خودت! تو پشت سکانی. طوفان تو راهه. کل خدمه‌ی این کشتی امیدشون به توئه کاپیتان! همه‌شون چشم دوختن به لبای تو. تو باید بهشون بگی کجا برن، چیکار بکنن، بادبانا رو کِی بکشن، مسیر کشتیو کی تغییر بدن، آب و غذا رو چطور جیره بندی کنن و کی لنگر بندازن. تو همون کاپیتانی هستی که کل خدمه وایسادنش پشت سکانو می‌بینن و کیف می‌کنن و تو ذهنشون رویابافی می‌کنن که بالاخره یه روزی مثل اون شن. تو همون کاپیتانی هستی که کل خدمه ازش انتظار دارن که با یه نگاه به آسمون و با یه وزش باد؛ هوای چند روز آینده رو بتونه پیش بینی کنه! تو همون کاپیتانی هستی که تک تک خدمه‌ عاشق اینن که خاطرات روزای سخت دریاشو بشنون! این جا همه رو تو حساب باز کردن! مسئولیت همه‌ی این آدما با توئه کاپیتان!

سلام زهرای عزیز!

از اون جایی که الان در عصبانی‌ترین حالت ممکن خودم هستم و تمایل عجیبی دارم که حتا مانیتور این لپ تاپ کوفتیو با مشتام خوردِ خاکشیر کنم، بی هیچ مقدمه‌ای میرم سر اصل مطلب.

خب راستش من تا حالا تو رو از نزدیک ندیدم. صداتو هم حتا نشنیدم. قضیه آشنایی من با تو اینه که شوهرت استاد یه درس 2 واحدی منه. هر جلسه به تصور این که میکروفونشو خاموش کرده، وسط کلاس داد میزنه:«زهرا درو ببند! زهراااااا! تو کلاسما! درو ببند!» خلاصه که ما هر جلسه شاهد صدای عربده‌های شوهرتیم که ازت درخواست بستن در اتاقشو داره، چون خبرش در حال تدریسه و احتمالا سر و صدایی که از تو پذیرایی خونه‌تون میاد، حسابی اذیتش می‌کنه. اونم که هر بار صدای نکره‌شو می‌اندازه تو گلوشو و از تو کمک می‌گیره! تو هم که حقیقتا سرعت بی‌نظیری داری و چند ثانیه بیشتر نمی‌گذره که صدای بسته شدن درو به وضوح می‌شه شنید.

امروز شوهر کله شقت امتحان میانترمشو تو ال ام اس دانشگاه ازمون گرفت. قبلا بهش گفته بودیم که اگه میخوای تشریحی بگیری، یه ایمیل بده که برات جوابا رو تو مدت زمانی که خودت تعیین می‌کنی بفرستیم، چون سامانه ممکنه به مشکل بخوره. اما قبول نکرد و کار خودشو کرد. من الان به فنا رفتم زهرا! 30 ثانیه مونده بود به آخر امتحان و تمام جوابا رو نوشته بودم. دکمه‌ی ثبت جوابا رو هر چی می‌زدم کار نمی‌کرد. مشکل قطعا از اینترنت نبود. سامانه قبلا این مشکل واسه‌ش به کرات پیش اومده و همه‌ی استادا میدونن که نباید امتحانای تشریحیشونو توش بگیرن. خلاصه که جوابام هیچ کدوم ثبت نشد که نشد. شوهرت زبون نفهمه زهرا! نمی‌دونم برا بقیه هم این مشکل پیش اومده یا فقط شانس چرت من بوده، ولی مطمئنم جلسه‌ی بعدم که قضیه رو بهش بگم، یه ژست کارآگاهی به خودش می‌گیره و با یه لحن خیلی مرموز شروع می‌کنه به بازجویی کردن تا به توهم خودش مثلا یه جایی مچمو بگیره و بهم اثبات کنه که مشکل از سامانه نبوده و تو خودت یه گندی زدی! شوهرت خیلی خودشو جدی می‌گیره زهرا! فکر می‌کنه اونقدر ما بیکار و علافیم که واسه در رفتن از یه امتحان درس دو واحدی، بشینیم نقشه بکشیم و فریبش بدیم! من اوضاع و احوالم خرابه زهرا! یه ترم حذف کردم! یه ترم هم مشروط شدم و 10 واحد بیشتر پاس نکردم! اگه این دو واحدی شخمی رو هم بیوفتم که دیگه عالی میشه! 

می‌دونی زهرا؟ شوهرت تو زندگیش هیچ گوهی نشده. شغلش احمقانه‌ترین شغل دنیاست! گول این لفظ "دکتر"ی که میاد پشت اسمش رو هم اصلا نخور. ما یه مشت الاغیم که اصلا نمی‌دونیم چرا امدیم این دانشگاه و این رشته! شوهرت بین این گله‌ی الاغ، نقش الاغ ارشدو صرفا بازی می‌کنه. همین و بس! الاغی که می‌تونه بشینه صدر مجلس و سخنرانی کنه و بقیه الاغا هم ناچارن بهش احترام بذارن و حتا بعضا مجیزشو بگن. هر چند وقت یه بارم با بقیه الاغای ارشد یه جلسه‌ای برگذار می‌کنن و یه کم حس مهم بودنو به خودشون القا می‌کنن! شوهرت انقدر احمقه که هنوزم که هنوزه کار با این سامانه‌ لعنتیو بلد نیست. تلفظای انگلیسیش افتضاحه. قیافه‌شم که داغونه! چی داره این بشر که زنش شدی آخه؟ بهت بر نخوره زهرا ولی حقیقتا ریدی با این انتخابت!

خلاصه که زهرا، هر چند الان عجیب عصبانیم و حس می‌کنم حقم خورده شده، ولی بازم اهمیتی نداره! بذار شوهرت فکر کنه آدم مهمیه! بذار با این توهم که بچه تخس و زرنگیه و به همین سادگیا فریب نمی‌خوره، خوشحال باشه. اصلا چطوره تو فصل 4 true detective شوهرتو بیارن و نقش اولش بکنن؟ یه کارآگاه تیز و بز و به شدت باهوش که تخصصش تو مچ گیری از چهارتا دانشجوی احمقه! 

باورم نمیشه بعضی وقتا خودمو می‌بینم در حالی که سر یه میز روبروت نشستم و با یه لبخند پهن روی صورتم، بر و بر نگاهت می‌کنم و چایی سردمو هورت میکشم! به تفاله‌های آخر چایی که می‌رسم، تازه هویت کثیفت یادم میاد و وجودم پر از خشم و نفرت میشه. چشمام گرد میشه. مشتام گره میخوره. نفس تنگی میگیرم. صدام دیگه در نمیاد. یه دفعه‌ای بلند میشم و میز کوفتیو برمی‌گردونم و سرت فریاد می‌زنم و فحش میدم. تو ولی هنوز لبخند میزنی. با یه آرامش لج درآری بلند میشی و پالتویی که به پشت صندلیت آویزون کرده بودی؛ تنت می‌کنی. بعد با قدمای محکمت میای نزدیکم. صدای تق تق کفشت آزارم میده. حالا وایسادی کنارم، تو یه قدمیم. من هنوز خیره موندم به صندلیت و با چشمای قرمز شده‌م دارم دندونامو محکم به هم فشار میدم. اول گوشاتو میاری نزدیک دهنم و صدای نفسامو می‌شنوی و بعد با یه صدای آروم و کش دارِ پر از غرور میگی:«بازم من بردم که! جنگجوی دلیرِ شجاعِ نترس!» 

من آلزایمر دارم یا تو هر بار تغییر قیافه میدی؟ 

نمی‌تونم تو رو به کسی نشون بدم. این که بگم دارم با کی می‌جنگم واسه‌م سراسر ننگ و شرمه! تو یه رازی. تهش چه من بمیرم چه تو، هویتت واسه هیچکس فاش نمیشه. حتا اگه ببری، دفن میشی تو تار و پود وجود دشمنی که یه روزی نابودش کردی. فرقی نداره پیروز این میدون جنگ باشی یا بازنده؛ سرانجامت به یه اندازه تلخ و غم انگیزه. تو هیچ پایداری و جادودانگی‌یی نداری. حتا شانسشم نداری! ولی خب من حداقل شانسشو که دارم؟ هر جور بخوای حساب کنی من موجود ارزشمندتریم نسبت به تو! پس چرا هی ازت شکست می‌خورم؟ 

جنگ هنوز ادامه داره! هنوز برنده‌ی نهایی مشخص نشده. من هنوزم رجز می‌خونم برات، هنوز قلدری می‌کنم واسه‌ت، حتا اگه بخندی بهم! ولی خب اینو خوب می‌دونم که زمان داره به نفع تو جلو میره، دشمن مغرور من!

چشمات پف کرده. سرت سنگین شده و یه جوری درد می‌کنه که انگار تا چند ثانیه دیگه قراره منفجر بشه. حالت تهوع داری و تند تند آب دهنتو قورت میدی. میوفتی رو تختت. رواندازو میکشی رو خودت و تا پایین چونت میاریش بالا. خیره شدی به سقف و دنیا داره دور سرت تاب می‌خوره. سر و صورتت از عرق خیس شده. بدجوری ترسیدی! باز ازش شکست خوردی نه؟ انکار نکن! انکار نکن احمق! حرف بزن. سرتو بگیر بالا و فریاد بزن و به همه چی اعتراف کن. نترس! از اعتراف به ضعیف بودن نترس. این تویی، چه بخوای و چه نخوای. 

کم کم داره خوابت می‌گیره. از بیدار نشدن می‌ترسی. چاره‌ای نداری جز این که تو ذهنت یه محافظ و نجات دهنده‌ی قدرتمند که همه جا حواسش بهت هست بسازی و بعد به دست و پاش بیوفتی و التماس کنی که یه فرصت دوباره بهت بده. تو بذار دوباره چشمامو باز کنم، قول میدم که این بار دیگه شکستش بدم. من می‌ترسم! از بیدار نشدن می‌ترسم. من باید بیدار شم و باز بجنگم. من کلی کار دارم واسه انجام دادن. کلی راه دارم برا رفتن. من هنوزم امید دارم. هنوزم فکر می‌کنم که تهش این منم که زیر پاهام لهش می‌کنم و می‌فرستمش یه جایی که دیگه نتونه برگرده. 

مسخره نیست که واسه زنده موندن داری التماس می‌کنی؟ آخرین درجه‌ی حقارت و ذلت نیست که از بیدار نشدن می‌ترسی؟ چرا انقدر می‌ترسی؟ یه موجود ترسوی بدبخت که دائما نگران اینه که نکنه الان بمیرم؟ نکنه فردا رو نبینم؟ بعد با خودت فکر می‌کنی من که تا حالا نتونستم هیچ گوه خاصی بخورم و بدون هیچ جلو رفتنی تو یه نقطه موندم، چه مرگ بی‌معنا مسخره‌ای در انتظارمه پس! هیچ میشم و میرم و هیچ‌کی یادش نمی‌مونه که منم یه روز تو این دنیای کوفتی زندگی می‌کردم! تا وقتی که از مردن می‌ترسی هیچ فرقی با یه مرده نداری. 

دیگه نباید واسه زنده موندن التماس کنی. تو یه روز کاپیتان این کشتی میشی. کشتی‌ای که مال خودِ خودته. اینو بهت قول میدم. با غرور پشت سکان وایمیسی و میزنی به دل دریا و طوفان و دیگه از هیچی نمی‌ترسی. حتا مردن!

 

گمشدگان برای همیشه

دوربینو می‌گیرم رو سوالا. چهار تا بیشتر نیستن. سجاد یادداشتشون می‌کنه. سه تایی رو که بلده حل می‌کنه و بعد از رو جواباش می‌خونه برام تا بنویسم! ساعت 5 میشه و جوابا رو واسه استاد ایمیل می‌کنم. سجاد امتحان خودشو سپرده بود به چندتا از هم‌کلاسیاش که بتونه بیاد امتحان منو جواب بده. تماسو سریع قطع می‌کنم و بهش میگم که برو به امتحان خودت برس. سجاد هشتاد درصد زندگیش کچل بوده. باز دوباره کچل کرده بود خودشو. سجاد تو مواقع بحرانی آروم‌ترین آدم روی زمینه. عشق سرعته و گوشیش پر از عکسای ماشینه و می‌تونه چندین ساعت واسه‌ت درباره ماشینا سخنرانی کنه. عاشق راکیه! کَله خره و با موتورش تو خیابونا با یه سرعت دیوونه‌واری ویراژ میده و مهم نیست براش که بالاخره یه روز با این موتور خودشو به کشتن بده! هایده و مهستی و معین گوش می‌کنه و احتمالش خیلی کمه که تو پلی لیست گوشیش چیزی جز این سه تا پیدا کنی! تو معاشرتش با آدما دائما در حال خاطره تعریف کردنه. خاطره‌هاش هم هیچ وقت تموم نمیشن. اسم دو سه تا ماشینو میاره و میگه اگه یه روز به اینا برسم، دیگه هیچ چی از این دنیا نمی‌خوام. عاشق بسکتباله. اگه یه مشکلی برات به وجود اومده باشه تو نوع بیان مشکلت پیش سجاد باید خیلی احتیاط کنی. اگه تشخیص بده که حالت خیلی خرابه و وضعیتت داغونه، اوضاع خطری میشه! اون وقته که از رو خودش می‌گذره و تمام فکر و ذکرش میشه تو! اون وقته که خودشو کاملا فراموش می‌کنه و تا تو رو به یه وضعیت پایدار نرسونه و مشکلتو کامل حل نکنه دست بردار نیست! این وسط خودش به فنا بره و نابود شه؟ بی هیچ اغراقی اصلا مهم نیست براش! سمج‌ترین و احمق‌ترین آدم دنیاست! اینو هر روز بهش میگم! 

لش می‌کنم رو تخت. چشمامو می‌بندم. صدای ماشینا و موتورای خیابون تو سرمه. دو نفر تو کوچه دارن با هم حرف می‌زنن! صداشون بلندتر از حد معموله. حس می‌کنم دارن دعوا می‌کنن با هم! یا شاید بهتر بشه گفت یه بحث تند و تیز! صدای یکیشونو می‌شناسم. صاحب همین مغازه‌ی دیوار به دیوار اتاقم! صورت سیاه سوخته، عینک مستطیلی، سیبیل پرپشت و قد و وزن متوسط. ده دوازده سالی سوپرمارکت داشت و یکی دو سالی میشه که تبدیلش کرده به یه رستوران که توش فقط مرغ سوخاری، مرغ شکم پر و ماهی شکم پر درست می‌کنه. همیشه هم از رو خوشمزه بازی منو با اسم داداشم صدا میزنه و بعد یه دفعه‌ای میگه:«عه! راستی تو محسن بودی که!» صداها تو ذهنم کم کم محو میشن. خوابم میبره. افتادم بیرون از اتاق. صدای اون دو نفر بلندتر از قبل شده. برمی‌گردم و می‌بینم دقیقا روبروشون وایسادم. لباساشون یه شکله! لباس خودمم دقیقا مثل هموناست. می‌دووم سمت خیابون. ماشینا همه یه شکلن. درختای دور خیابونا یه شکلن. آدما یه شکلن. حس می‌کنم که شستم درد می‌کنه و کم کم داره از جاش کنده میشه. از خواب می‌پرم. نگاه می‌کنم به شستم! با تمام توان دارم فشارش میدم به دیوار کنار تختم! به خودم میام و آزادش می‌کنم از این فشار تحمیلی و بی‌دلیل! 

لباس تابستونیامو ریختم کف اتاق که جاشونو با زمستونیا عوض کنم. خبر بد اینه که باید با گرمکن آرسنالم خداحافظی کنم. خبر خوب اینه که به کیت 2018 و 2019 آرسنال که اسممو پشتش چاپ کرده بودم، دوباره سلام می‌کنم. 

گیج و منگم! هیچ جوره نمی‌فهمم که چطور زمان داره میره جلو! سرعتش واسه‌م عجیبه. بعضی وقتا خیلی کنده و بعضی وقتا خیلی سریع. هیچ تعادلی نداره. مسخره‌ست! مسخره‌تر اینه که همین موضوعو هزار بار دیگه گفتم.

انگار یه چیزی دوباره تو وجودم روشن شده و داره از جا بلندم می‌کنه و نمی‌ذاره کف این اتاق کپک بزنم. متنفرم از این موجود ضعیفی که تسلیم حس و حال لحظه‌ای خودشه و هیچ ثباتی توش نیست. این که بقیه هم اینطور باشن یا نباشن ذره‌ای اهمیت نداره. تو نباید این طوری باشی احمق!

خوردم زمین. نتونستم از روش رد شم! نتونستم لهش کنم. نتونستم دستامو حلقه بزنم دور گردنش و انقدر فشار بدم که به خِر خِر کردن بیوفته و زجر بکشه و جون بده. نتونستم زل بزنم به جسد بی‌جونش و انقدر رو جنازه‌ش برقصم که از شدت خستگی بیهوش شم. ولی دوباره میرم سمتش. نه این که چاره‌ای نداشته باشم و این تنها انتخابم باشه! من می‌تونم دوباره شکست خوردن و به لجن کشیده شدنو هم انتخاب کنم. ولی حالا می‌خوام با قلدری بگم که باز دوباره می‌خوام باهات بجنگم! واسه صد و پنجمین بار حتا!

گوش بدیم به مَری .

« آلارم گوشیتو بزار واسه 8. یکی هم واسه 8:05. یکی دیگه برا 8:10. یکی دیگه هم برای 8:15. ساعت 11 بیدار شو. به خواب چرندی که دیدی فکر کن. بعد با خودت بگو من که قبلنا اصلا خواب نمی‌دیدم، چطور شده انقدر دارم خواب می‌بینم الان؟ شونه‌هاتو بنداز بالا و یه نگاه بنداز به صفحه گوشیت! ساعت 11 شد پس چرا؟ ولو شو رو تخت و از شدت قهقهه زدن شکمتو بگیر و به خودت بپیچ! زمان آخه خیلی سریع پیش میره! خنده‌دار نیست؟ یه لحظه گفتم چشمامو ببندم و بعد شد 11؟ یه وقت به سرت نزنه پرده‌ها رو بکشی! نور آفتاب حالتو به هم می‌زنه و کل روزتو به کثافت میکشونه! ای کاش به جای این پرده‌های پارچه‌ای، کرکره‌های فلزی داشتی! محشر میشد پسر! اتاق تاریکِ تاریک میشد. دیگه خبری از این نور لعنتی و سمج نبود که حتا از بین پرده‌های کشیده هم بتونه تاثیر خودشو بزاره! فردا امتحان داری. کار خوبی کردی که از سجاد کمک خواستی. زنگ زدی بهش و با اون صدای خش دار تازه از خواب بیدار شده‌ت گفتی که OR1 رو قبلا پاس کردی دیگه؟ سجادم شبش با موتور اومد دم خونه‌تون و کتابو ازت گرفت که بره یه نگاهی بندازه بهش ببینه چیکار می‌تونه بکنه! خب عادت داری این جور موقع‌ها پناه ببری سمت سجاد! یادته زمان راهنمایی و دبیرستان، هر موقع واسه یه گنده‌تر از خودت پرو بازی در‌می‌اوردی و اون میوفتاد دنبالت، پشت کی قایم می‌شدی که ازت دفاع کنه؟ یا مثلا یادته یه بار هوس کردی بری شورای دانش آموزی مدرسه؟ سجاد می‌رفت بالا سر همه و به زور کاری می‌کرد که اسمتو بنویسن رو ورقه‌ی رایشون! نتیجه‌ها اومد و شدی نفر دوم، با این که کسی اصلا نمی‌دونست تو هم کاندید شدی!

پنجره رو باز کن. اتاق دم گرفته. صدای ماشینا چقدر رو مخه! خب مگه چاره‌ای هم هست؟ بهار و تابستون مجبوری هم صداشونو تحمل کنی و هم دودشونو! حالا صدای ماشینا به درک! صدای داد و قال این کاسبا رو چیکار میشه کرد؟ لامصبا از دو کیلومتری با داد و فریاد با هم حرف می‌زنن! مخصوصا آخر شبا که می‌خوان ببندن و گورشونو گم کنن خونه‌شون! یکی‌شون از اون ور اون یکیو پشت سر هم صدا می‌زنه! یکی دیگه بی‌دلیل هار هار می‌خنده. یکی دیگه اتفاقای عجیب روزشو واسه اون یکی تعریف می‌کنه. یکی دیگه‌شون هی هندل می‌زنه و موتور روشن نمیشه که نمیشه. بعد یکی دیگه از اون ور داد می‌زنه:«پس این عتیقه هنوزم کار می‌کنه مگه؟ خدابیامرز بابابزرگت از پنجاه سال پیش رُسِشو کشیده! تو دیگه بیخیالش شو!» و بعد همه‌شون یه دفعه‌ای منفجر میشن و بلند بلند می‌خندن. هر کدومم یه مزه می‌پرونن که عقب نمونن یه موقع! آدم سالم بین‌شون نیست. 

حواست باشه امروز یه وقت مچاله نشی. آب زیاد بزن به صورتت. میگن خاصیت ضد مچالگی داره. مخصوصا اگه یخ باشه. هوا چه یه دفعه‌ای گرم شد! آمادگیشو نداشتی فکر کنم! یه روز از خواب بلند شدی و دیدی که چقدر گرمه! مسخره‌ست نه؟ شکل لباسات از اون روز به بعد کلا عوض شد. پنجره دیگه 24ساعت باز بود! صداها باز برگشتن. میگه پنجره که باز و هوا در جریان باشه، نمیذاره دیگه کپک بزنی! پنجره که بازه! پس چرا مگسا بیشتر شدن؟ اصلا مگه مگسا کپک دوست دارن؟ اصلا مگه بین باز بودن پنجره و کپک زدن رابطه‌ای هست؟ چرت گفته یعنی؟»